در حسرت رنسانس اسلامی
باسمه تعالی همین اسفند ماه گذشته بود که یکی از جریانات فکری فرهنگی نزدیک به جناحهای سیاسی شهرمان علاقه خود به ترویج و تکثیر آثار و عقاید دکتر عبدالکریم سروش را ابراز نموده و سعی در تحمیل افکار سروش به بدنه فرهنگی دزفول می نماید .لذا آشنایی اجمالی با باورهای دکتر سروش ضروری مینمود. نیم […]
باسمه تعالی
همین اسفند ماه گذشته بود که یکی از جریانات فکری فرهنگی نزدیک به جناحهای سیاسی شهرمان علاقه خود به ترویج و تکثیر آثار و عقاید دکتر عبدالکریم سروش را ابراز نموده و سعی در تحمیل افکار سروش به بدنه فرهنگی دزفول می نماید .
لذا آشنایی اجمالی با باورهای دکتر سروش ضروری مینمود.
نیم نگاهی به زندگی سروش
حسین حاج فرج الله دباغ مشهور به “عبدالکریم سروش” متولد 1324 تهران است دوران تحصیلات متوسطه خود را در مدرسه علوی تهران و زیر نظر روحانی اهل فضلی بنام “کرباسچیان” به پایان برد و علاوه بر دروس دبیرستانی با دروس جانبی از جمله لُمعه در فقه و ادبیات عرب و فن بیان آشنا شد.
سروش بعد از اخذ دیپلم و کسب کارشناسی دارو سازی از دانشگاه تهران برای ادامه تحصیل راهی اروپا می شود او بعد از شش سال و نیم اقامت در انگلیس در حالی که تحصیلاتش به پایان نرسیده بود عزم وطن نمود و در اسفند 57 به جمع مدیران فرهنگی انقلاب اسلامی می پیوندد.
این در حالی بود که سروش 32 ساله پیش از آن هرگز به ساحت سیاست پا نگذاشته و هیچ سابقه مبارزاتی با نظام شاهنشاهی را به ثبت نرسانده بود.
تنها اثر مهم سروش قبل از انقلاب تالیف کتابی بنام « نهاد نا آرام جهان» در تایید حرکت جوهری ملاصدرا است که خود در آن اعتراف دارد که این اثر با کمک شهید مطهری و دکتر مهدی حائری ( فرزند آیت الله حائری یزدی) به رشته تحریر در آمده است و تنها کار جمعی او قبل از انقلاب عضویت در انجمن حجتیه است.
او حتی بعد از انقلاب و آشکار شدن روش سکولار انجمن حجتیه از رابطه و علاقه خود با “محمود حلبی” سرکرده انجمن حجتیه دفاع می نماید و می گوید: « من به ختم ایشان رفتم چون در انجمن حجتیه معلم مستقیم من بود و من هنوز آن قدر لا ابالی نشده ام که به راحتی حقوق معلمی و تکالیف شاگردی را به خاطر چند شعار سیاسی یا تهمت فرو بنهم.»¹ این گونه سروش خود را وامدار انجمن حجتیه دانسته و بدان افتخار نیز می کند.
به هر حال دکتر سروش از اول تاسیس «ستاد انقلاب فرهنگی» تا سال 1362 که ستاد منحل شد همراه حسن حبیبی ، شمس آل احمد ، جلال الدین فارسی ، محمد جواد باهنر ، و ربانی املشی و علی شریعتمداری جزء اعضای ستاد بود که توسط امام خمینی به عضویت در آمده بود.
دکتر سروش از موقعیت فرهنگی در ستاد انقلاب فرهنگی و ریاست دانشگاه به خوبی استفاده نمود و هزار باره از صدا و سیمای جمهوری اسلامی و رسانه های انقلابی مانند «کیهان فرهنگی» خود را تبلیغ نموده و بعنوان کارشناس و روشنفکر دینی جا انداخت.
سروش اما اندک اندک از ساحت فرهنگ به ساحت سیاست کوچ نمود و از انتخابات سال 76 تا سال 1400 خود را یک طرف رقابت سیاسی می دانست. چنانکه او برای اینکه پای شهید رئیسی به ریاست جمهوری نرسد به تبلیغ عبد الناصر همتی رقیب شهید رئیسی همت گماشت و همتی را جمال عبد الناصر ایرانی شمارد و نوشت«… همتی را نصرت می کنیم تا ردای رئیسی بپوشد و چشم خلایق به جمال عبدالناصر روشن شود.»
سروش تا جایی در سیاست پیش رفت که در سال 88 خود را رئیس مخالفان جمهوری اسلامی دانسته و همراه با عبدالعلی بازرگان و محسن کدیور و عطا الله مهاجرانی سازمان جنبش سبز را تاسیس و با دولت های متخاصم مراوده سیاسی می نمود.
بالاخره سروش بعد از فتنه 88 از اینکه 20 سال کارگزار و حقوق بگیر جمهوری اسلامی بوده و با نردبان آن به اوج شهرت رسیده بود توبه نمود و نوشت «خدایا تو گواه باش من عمری درد دین داشته و درس دین داده ام از بیداد این نظام استبداد آئین، برائت می جویم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم.» سروش باور داشت که می تواند جمهوری اسلامی را به زودی ساقط نماید به این خاطر طی نامه ای در خرداد ۸۹ به مراجع شیعه امر کرد که برای اعتراض به دولت غاصب!! از ایران به عراق مهاجرت نمایند و نوشت:
«دلبران عرصه جهاد اکبر تیغ زبان آختند و بر دولت غاصب تاختند.. اکنون نوبت شما خاموشان ناخرسند است حال که نه رای موافقت دارید و نه یارای مخالفت؛ مصلحت در مهاجرت است اگر دهان ها را بسته اند پای ها را که نشکسته اند؟!»
شاید بیشترین سهم در ایجاد توهم در سروش توسط غربی ها ایجاد می شد.
ببینید «جان هیک» انگلیسی چگونه اصلاح طلبان و سروش را به رنسانس یا همان انقلاب علیه اسلام تحریک می کند و می گوید : «سروش یکی از حامیان اصلاحاتی است که امید است در آینده به رنسانس منجر شود.»² عن قریب است که همکاری و تحریک همه جانبه سروش توسط نظام سلطه را بیان خواهیم کرد.
ان شاءالله اسفند۴۰۳
حجت الاسلام شیخ منصور کیانی
۵ فروردین ۱۴۰۴
۱. آیت افسونگری . ص ۸۶
۲. جان هیک . کتاب میان شک و ایمان . ص۱۲۹


نظرات