رفتن به بالا

رصدخانه فرهنگی اجتماعی سلام دزفول

تعداد اخبار امروز : 0 خبر


  • جمعه ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
  • الجمعة ۱۱ شعبان ۱۴۴۷
  • 2026 Friday 30 January
این انتظار امروز به پایان رسید

این انتظار امروز به پایان رسید

وقتی عصمت مرا برای نوشتن کتابش انتخاب کرد؛ هیچ راوی، هیچ شاهدی، حتی نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌اش قدم جلو نگذاشتند.
مرا که نه؛
عصمت را تنها گذاشتند.

مِنَ المُؤمِنينَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيهِ فَمِنهُم مَن قَضىٰ نَحبَهُ وَمِنهُم مَن يَنتَظِرُ وَما بَدَّلوا تَبديلًا﴿۲۳﴾

سوره احزاب، قرآن کریم

در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستاده‌اند؛ بعضی پیمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشیدند)، و بعضی دیگر در انتظارند؛ و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند.

وقتی عصمت مرا برای نوشتن کتابش انتخاب کرد؛ هیچ راوی، هیچ شاهدی، حتی نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌اش قدم جلو نگذاشتند.
مرا که نه؛
عصمت را تنها گذاشتند.
اما در آن روزهای پرتب‌وتاب،
در آن بی‌تابیِ عصمت، که به هر نشانه ای پیگیر نگاشتن کتابش بود
من از خودش بی‌تاب‌تر شدم؛
و در آن تنهاییِ سنگین،
منجی من کسی نبود جز مادرش؛ (مرحومه حاجیه فاطمه سلطانِ ملک)
همان زنی که بارِ روایت را
چنان بر دوش گرفت که گویی سال‌هاست عادت کرده بار دنیا را تنهایی حمل کند.

من با همراهیِ شبانه روزی او کتاب «عصمت» را نوشتم؛
اما، وقتی خبر رحلتش از این عالمِ خاکی را شنیدم، فهمیدم تمام صفحه‌هایی که نوشته‌ام،
در برابر داغِ این مادر،
تنها مشتی کلمه‌ی لرزان است در برابر کوهی از درد، فراق و صبر و استقامت.

سال‌ها درِ خانه‌ای را زدم
که در سکوتش صدای گریه های بی صدای مادرانه مانده بود.
خانه‌ای که بوی چادرِ مادری عفیف را می‌داد که دو عزیزش را یک‌جا به آسمان سپرد:
عصمتِ نوعروسش را،
و پسرِ شاخ شمشادش علیرضا را که با نامی جاودانه اما بی‌نشان رفت؛
شهیدی که هویت‌اش در دل خاک گم شد، اما یادش هیچ‌وقت از نگاه مادر بیرون نرفت.
من بارها کنار او نشستم،
می‌دیدم چگونه نگاهش هر بار که اسم پسرش می‌آمد…
به گوشه‌ای از پنجره می‌دوید،
انگار هنوز منتظر بود
در بزند… بگوید:
«مادَر، من برگشتم…»

حقیقتاً هیچ‌چیز برای من سخت‌تر از روایت کردن داغی نبود که در دو چشمِ مادر عصمت موج می‌زد.
گاهی فقط سکوت می‌کرد،
اما همین سکوت بلندترین فریاد دنیا بود.
آهی که گاهی بابت بی تفاوتی خیلی ها نسبت به حجاب از دلش برمی‌خاست، می‌توانست شهر را از جا بکند.
و من،
نویسنده‌ی «عصمت»،
هر بار که قلم را روی کاغذ می‌گذاشتم
می‌دانستم که این کلمه‌ها
توان حمل سنگینیِ بارِ مصائبِ چنین مادر بزرگی را ندارند.
اما نوشتم…
چون روایت او
روایت یک زنِ معمولی نبود؛
روایتِ ستونی از مقاومت بود
که سال‌ها با امیدِ برگشتن پسر گمنامش زنده ماند…
و با یاد عصمتش نفس کشید…

امروز که راویِ صدیقِ “کتابِ عصمت” از بین ما می رود،
فقط یک مراسم تشییع نیست؛
فروریختن یک تاریخِ زنده است.
یقین دارم روحش آرام شد،
اما این خاک
برای همیشه دلتنگِ او خواهد بود.
او رفت
تا در آسمان،
در همان روشنایی جاودان،
میان عصمت و پسر بی‌نشانش
آرام بگیرد.
و من…
هر بار کتاب «عصمت» را ورق بزنم
صدای محکم و باصلابتِ او در گوشم می پیچد:
«بچه‌هامو خدا بهم داد… خودش هم گرفت…
من فقط مامور به وظیفه بودم.»

این انتظار امروز به پایان رسید.

و او در سطر سطرِ کتاب «عصمت» زنده است.

سیده رقیه آذرنگ
جمعه۱۴ آذرماه ۱۴۰۴

اخبار مرتبط