- شنبه 15 فروردین 1405 - 17:00
- کد خبر : 5389
- مشاهده : 23 بازدید
- ستارگان شهر دزفول » یادداشت

شیخ سجاد؛ رفاقتی به وسعت شهادت
روایت اول: شیخ سجاد بزرگی سالها سخنران ثابت هیاتمون بود. بچههایی که میشناختنش قطعا تأیید میکنند چقدر آدم سلیمالنفسی بود. باور کنید وقتی میدیدش حالت خوب میشد، از سکینه و آرامشی که این مرد الهی داشت. مدتی امام جماعت مسجد آلیاسین هم بود. اون موقع، من هم تو هیات مسئولیت داشتم، هم تو مسجد آل […]

روایت اول:
شیخ سجاد بزرگی سالها سخنران ثابت هیاتمون بود. بچههایی که میشناختنش قطعا تأیید میکنند چقدر آدم سلیمالنفسی بود. باور کنید وقتی میدیدش حالت خوب میشد، از سکینه و آرامشی که این مرد الهی داشت. مدتی امام جماعت مسجد آلیاسین هم بود. اون موقع، من هم تو هیات مسئولیت داشتم، هم تو مسجد آل یاسین مربی بودم. توفیق داشتیم هردو جا با همدیگه کار کنیم.
اوایل که پاسدار شد شوشتر بود. حضورش توی هیات کمتر شده بود. بهش میگفتیم دلمون برات تنگ میشه، حاجی کم بهمون سر میزنی. بارها گفته بود اندازه زیارت حرم امام حسین علیهالسلام، دوست دارم یه شب توفیق بشه دوباره بیام هیات.
سخنران خیلی خوبی بود. ماها پای منبرش بزرگ شدیم. همیشه حسرت میخوردم چرا رفت از دزفول. همیشه بهش میگفتم پاشو برگرد جون عزیزت. مدام جویای حال هیات و بچههای جلسات بود. اگه یه مدت پیام نمیداد خودم بهش پیام میدادم که دلم برات تنگ شده. میگفت خوب کاری کردی پیام دادی. منم خیلی دلم برای هیات و بچهها تنگ شده بود. ماها کل خاطراتمون با شیخ سجاد تو فضای هیات و روضه و کار برا امام حسین بود. گفتم روضه. عادت داشت روضه مفصل میخوند. تو روضه با امام حسین درد و دل میکرد. میگفت من روضه رو دوبار میخونم. دفعه اول تو خلوت واسه خودم میخونم و باهاش میسوزم. فک کنم واسه همینم بود که یه جور دیگهای روضههاش میگرفت. نذر داشت شبهای محرم مداحی کنه…
کنار اینها کار طب سنتی رو هم خوب جلو برده بود. هر سوالی داشتیم از اون میپرسیدیم. نویسنده خوبی هم بود، خیلی با هم در مورد نویسندگی حرف میزدیم. دوست داشت دزفول باشه و یه حلقه نویسندگی راه بندازیم، بچههای اهل قلم دور هم جمع بشیم و از کتاب و ادبیات حرف بزنبم.
حاج آقا دوتا دختر داشت. فاطیما و محیا. میخواست یه کتاب بنویسه. تلفنی راجع بهش حرف زدیم. پیرنگ داستان رو برام فرستاد. بهش گفتم حاجی خیلی سیاهه. گفت میخوام توی این داستان رابطه دختر پدری رو به چالش بکشم. ولی در کنار کاراکتر شر یک کاراکتر خوب هم کار بشه تا این سیاه نمایی اتفاق نیفته، از اونطرف آموزنده هم باشه.
قرار بود با همدیگه کار تولید محتوا انجام بدیم. دربارهاش حرف زده بودیم. برنامه داشتیم، ایده داشتیم، شوق داشتیم. اما جنگ همه برنامههامون رو به هم ریخت.
تو دو سال اخیر قشم خدمت میکرد. چند روز پیش تو گروه هیات پیام گذاشت: «برای بچههای جزایر دعا کنید.» ته دلم میگفتم شهید میشه. نمیخواستم بهش فکر کنم. هی پیش خودم میگفتم نه خدا نکنه. با بچهها هم که حرف میزدم، گفته بودم دعا کنید اتفاقی نیفته. وقتی خبر شهادت شیخ سجاد رو شنیدیم، تعجب نکردیم. راستش رو بخواهید، از همون اول هم معلوم بود پایان این مسیر کجاست. بعضی آدمها طوری زندگی میکنند که شهادت، واسهشون اتفاق عجیبی نیست. شیخ سجاد واقعاً لیاقتش رو داشت…
در ادام؛ روایت دوم:
ما به بعضی آدمها بدهکاریم. از اون بدهیهایی که عدد و رقم نداره. بدهیِ دلیه. با پول صاف نمیشه. بدهیِ اشکه. حتی اگه حواسمون نباشه یا فراموش کنیم، ولی تا ابد بدهکاریم. به اونهایی که سالها قبلتر از ما سوختند و با سوز دلهاشون ما رو هم روشن کردند. آدمهایی که خط رو باز کردند و ما رو هم انداختند توی این خط.
حالا یکی از اونا رفته. اونقدری این روزها درگیر برنامهها و کارهاش شدیم که اصلاً یادمون رفت به بقیه بگیم اونی که رفته کی بوده…
شهیدی که خیلی از ما یه جایی، یه شبی، یه مجلس روضهای، پای منبرش نشسته بودیم. حالا فرق نمیکنه؛ یکی کمتر، یکی بیشتر. ولی همهمون دیدیم بچههایی که توی همین جلسات مسیر زندگیشون عوض شد. امامحسینیهای دزفول شیخ سجاد رو خوب میشناختند. اصلاً بعضیهامون پای منبر شیخ سجاد فهمیدیم امامحسینی بودن یعنی چی. آخه یک عمر گفت «حسین». با سوز گفت. با گریه گفت. از عمق وجودش گفت. ما هم پای روضههاش نشستیم و همراهش اشک ریختیم. راستش اولین باری که خجالتی بودن رو کنار گذاشتم و وسط روضه از ته دل با فریاد، اسم ابیعبدالله علیهالسلام رو صدا زدم، پای منبر و روضه شیخ سجاد بود. انصافاً برای ما کلاس درس بود.
شیخ سجاد این روزها دیگه به مراسم ما احتیاجی نداره. کار خودش رو کرده. مزدش رو هم گرفته. ما ولی هنوز بدهکاریم.
بدهکارِ رفاقتش. بدهکارِ برادریش. بدهکارِ استادیش. کمترین کاری که از دستمون برمیاد اینه که براش کم نذاریم. نه تو حضورمون. نه تو خبر کردن دیگران. نه تو برپا شدن مراسمی که بوی امام حسین علیهالسلام بده. بهخدا کملطفیه اگر برای تشییع و مراسم خادم اهلبیت کم بذاریم. دست هم رو بگیریم و پای کار بیاییم. مراسم شهید گرفتن سخت نیست، ولی شهر باید رنگ و بوی امام حسین بگیره. هر کاری میتونید انجام بدید که رسالت این شهید تکثیر بشه. کار اصلی اینه، رفقا…
درسته این حضورها چیزی به شهید اضافه نمیکنه… اما حتماً چیزی از بدهکاریِ ما کم میکنه. خلاصه اینکه این روزها وقت ادای دینه…
علی علیان


نظرات